|
این روزهایی که مطلب نمی نوشتم،
بیشترین اتفاقات ممکن برایم رخ داد. حوادثی و خاطراتی که هر کدامشان یک پست
بلاگ تپل می شدند. اما خوب، دوست دارم قبل از محرّم فضای اینجا آرام باشد تا توی دهه اول از خجالت همه عزیزان در بیایم. امروز شعر سوم را از دوستم حمید رضا مصدق
اینجا می گذارم، شعری که فطرت خفته همه ما را نشانه گرفته است و به نظرم
از دو شعر قبلی زیباتر است. متن انتهایی هم بد نیست، نگاهی بیندازید. تا قبل از محرّم یک پست پیشواز خواهم رفت انشاء الله. __________________________________________________________ با یک تبسم نمناک در لحظه ی تراوش دانستن از بلوغ اینجا کنار قرن بیست و یکم در یک رکود محض رویش میان سنگ من مانده ام به راه ماهم میان ابرهای تیره مانده بود در سن آخرین ستاره قطبی که می گذشت در یک جهان چند مجهولی غریب از رفتنم به سوی تو فرسنگ می شود از واژه ها مپرس آنجا که نیست هیچ، به جز کوششی عقیم از یک تصوّر زیبا با واژه های سنگ، بی روح ، بی عطش با وحشت از سقوط عذابی الیم با یک هجوم دلهره آور من را کدام باد کدام لحظه به سوی تو خواهد برد تنها ترین مسافر سیاره زمین! با یک سفینه در گذر از قالب زمان از لحظه های اول تاریخ تا کنون چشمم به راه در انتظار خاطره ای دور خاطره ای از قلب جمکران من مانده ام به راه من ایستاده ام در انتظار ماه *** فردی نزد عالم بزرگی آمد، گفت می خواهم امام زمان (روحی فداه)
را خواب ببینم، آن عالم گفت برو امشب غذای شور بخور، می بینی! فرد متعجب
شد و به دستور عالم عمل کرد. فردا که پیش عالم آمد، گفت: آقا دیشب من فقط
خواب آب و کوهسار و رود و دریا دیدم. عالم سری تکان داد. گفت : دیشب تشنه
بودی و به آب نیاز داشتی، پس خوابش را هم دیدی، هر وقت به امام زمان (روحی فداه) فقط به اندازه یک لیوان آب نیاز پیدا کردی خوابش را هم خواهی دید. کاش هیچ وقت موقع عجل لولیّک الفرج گفتن، یاد گرفتاری های خودمان نیفتیم. کاش او را برای خودش، برای سعادت بی پایان می خواستیم!
تکمیلی :
آقا می دونم چشم تو دنبالمه ، اگه آرامم، اگه اعتباری دارم، اگه مردم به خوبی دارم نگام می کنن، اگه ارزش کوچکی دارم، آقا تو به من دادی.
یابن الحسن! چقدر تو این جمعیت نگاهت دنبال من بود، تا منو با خودت آشتی بدی
چقدر خوبان خودت رو دور خودت جمع کردی و من بدم دعوت کردی، یه جوری با تو آشتی بکنم، یه جوری باهات حرف بزنم، تو هم یه جوری منو تحویل بگیری که بقیه نفهمن.
نذاشتی داد بزنم، نذاشتی بلند بگم، گفتی همینجور تو بیا بشین، نمی خواد حرفی بزنی!
+ نوشته
شده در چهارشنبه دوم آذر 1390
ساعت 14:44 توسط حامد نادری
|