تبليغاتX
بــــــازیافته

روزگار غریب

روزگار غریب بود و مولا تنها

نشسته بود گرد عافیت بر همه دل ها

هر که را گفت مادر که برخیز ای جوانمرد

گفت کار، کسب، فرزند، مال، دنیا

هر شب می برد حسن را حسین را

صبح که می شد باز بودند تنهای تنها

روزگار غریب بود و مولا تنها

مادر بود و یک فدک ارث بابا

گرفت و بیامد آرام در آن کوچه غم

بدیدش آن مرد شوم و برد دستی بالا

چه دید حسن در آن ظهر غمگین؟

چه رفت بر علی که بود تنها، تنها

بسته بود سرش را ز درد اشک و اندوه و غوغا

بگفتا به فضه که سازد تابوتی بهر زهرا

***

مادرم! ای دلیل خلقت آسمان و زمین، ای ناموس خدا، ای سرور زنان هر دو جهان

 برای ما هرگز شهادت تو حل نخواهد شد، هرگز آن خون های بین در و دیوار پاک نخواهد شد، کاش در آن نامردستان بعد از سقیفه، علی (علیه السلام) را چهل مرد پیدا می شد. مگر تو نگفتی اگر علی (علیه السلام) حقش را می ستاند درهای جهنم بسته می شد؟ کاش غدیر فهمیده می شد.

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود// ابرهای خون فشان نینوا اشک های حضرت امیر بود



+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 20:6 توسط حامد نادری

تنها ترین مسافر سیاره زمین

این روزهایی که مطلب نمی نوشتم، بیشترین اتفاقات ممکن برایم رخ داد. حوادثی و خاطراتی که هر کدامشان یک پست بلاگ تپل می شدند. اما خوب، دوست دارم قبل از محرّم فضای اینجا آرام باشد تا توی دهه اول از خجالت همه عزیزان در بیایم.

امروز شعر سوم را از دوستم حمید رضا مصدق اینجا می گذارم، شعری که فطرت خفته همه ما را نشانه گرفته است و به نظرم از دو شعر قبلی زیباتر است. متن انتهایی هم بد نیست، نگاهی بیندازید.

تا قبل از محرّم یک پست پیشواز خواهم رفت انشاء الله.

__________________________________________________________

با یک تبسم نمناک

در لحظه ی تراوش دانستن از بلوغ

اینجا کنار قرن بیست و یکم

در یک رکود محض

رویش میان سنگ

من مانده ام به راه

ماهم میان ابرهای تیره مانده بود

در سن آخرین ستاره قطبی که می گذشت

در یک جهان چند مجهولی غریب

از رفتنم به سوی تو فرسنگ می شود

از واژه ها مپرس

آنجا که نیست هیچ، به جز کوششی عقیم

از یک تصوّر زیبا

با واژه های سنگ، بی روح ، بی عطش

با وحشت از سقوط عذابی الیم

با یک هجوم دلهره آور

من را کدام باد

کدام لحظه به سوی تو خواهد برد

تنها ترین مسافر سیاره زمین!

با یک سفینه در گذر از قالب زمان

از لحظه های اول تاریخ تا کنون

چشمم به راه

در انتظار خاطره ای دور

خاطره ای از قلب جمکران

من مانده ام به راه

من ایستاده ام در انتظار ماه

***

فردی نزد عالم بزرگی آمد، گفت می خواهم امام زمان (روحی فداه) را خواب ببینم، آن عالم گفت برو امشب غذای شور بخور، می بینی! فرد متعجب شد و به دستور عالم عمل کرد. فردا که پیش عالم آمد، گفت: آقا دیشب من فقط خواب آب و کوهسار و رود و دریا دیدم. عالم سری تکان داد. گفت : دیشب تشنه بودی و به آب نیاز داشتی، پس خوابش را هم دیدی، هر وقت به امام زمان (روحی فداه) فقط به اندازه یک لیوان آب نیاز پیدا کردی خوابش را هم خواهی دید.

کاش هیچ وقت موقع عجل لولیّک الفرج گفتن، یاد گرفتاری های خودمان نیفتیم. کاش او را برای خودش، برای سعادت بی پایان می خواستیم!


تکمیلی :

آقا می دونم چشم تو دنبالمه ، اگه آرامم، اگه اعتباری دارم، اگه مردم به خوبی دارم نگام می کنن، اگه ارزش کوچکی دارم، آقا تو به من دادی.

یابن الحسن! چقدر تو این جمعیت نگاهت دنبال من بود، تا منو با خودت آشتی بدی

چقدر خوبان خودت رو دور خودت جمع کردی و من بدم دعوت کردی، یه جوری با تو آشتی بکنم، یه جوری باهات حرف بزنم، تو هم یه جوری منو تحویل بگیری که بقیه نفهمن.

نذاشتی داد بزنم، نذاشتی بلند بگم، گفتی همینجور تو بیا بشین، نمی خواد حرفی بزنی!


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 14:44 توسط حامد نادری

نگاه دیگر

شب و تاریکی و مهتاب

شب و باران خیالی

شب و ترسیدن از این بی خبری

مرگ در این اوج سیاهی

شب و یک شعله هوس در طمع آتش سوزان گناهی

شب و این پنجره ها

تنگ ترین، بسته ترین منظر دنیا

که در آن می شود از شیشه غمبار نگاهش به تمام رخ عالم

به همه ماه، همه پهنه بی وسعت نامش

به همه عشق، نگاهی دگر انداخت ...

*** حمید رضا مصدق

______________________________

این هم دومین شعری که از دوستم گذاشتم، امیدوارم لذت ببرید.

اما بعد ...

غدیر هم گذشت. اینک کاروان عاشورایی منزل به منزل به قربانگاه نزدیکتر می شوند. می روند تا حج کامل کنند، می روند تا بگویند که چرخیدن دور کعبه سنگی بدون شناخت امام زمان، چیزی جز شرک مرکب نیست. می روند تا در بی انتها ترین روز سال، در تشنه ترین زمین دنیا، در غمبار ترین نگاه های ملک و ملکوت برای همیشه نقشی در هستی بزنند که کسی راه گم نکند.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ساعت 12:13 توسط حامد نادری

زندگی نیست بجز یک لبخند

دوست عزیزم آقای مهندس حمید رضا مصدق دستی بر شعر دارند. لطف کردند و یکی از اشعارشان را در اختیار بنده قرار دادند و چون این شعر را خودم پسندیدم اینجا می گذارم، امیدوارم شما هم لذت ببرید!

از همین جا هم از ایشان دعوت می کنم که هم وبلاگی بنده در بازیافته شوند.

در ضمن هر گونه استفاده از این شعر بدون ذکر نام شاعر اشکال شرعی دارد و حق الناس محسوب می شود.

***

زندگی نیست بجز یک لبــخند

و نه تردید پس از آن لبــخند

و نه افسوس پس از آن تردید

گریه هایــت خنده

خنده هایت به درازای غم رفتن و شــب های فراق

و عبث نیست اگر می خنــدی

و اگر روز به شب آمد و شب، روز شد و ترس تو را در بغل خویش، به بی رحمی یک مشت فشرد

که چرا نیست تو را درد؟

ناله ات در سینه

زیر لب زمزمه کن

زندگی نیست به جز یک لبــخند

و نه تردید و نه افسوس!



+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390 ساعت 16:39 توسط حامد نادری

جاماندگی

قصه ی ما قصه ای پر غصه است

قصه ای از آه و سوز سینه است

قصه ی جاماندگی نه! وامانده گیست

غرقه در نفس و هوی و خستگی ایست

ای شهید! ای بر بلندای وجود

ای تو را لایق در نظرگاه وَدود (1)

در بیاب این خستگان جامانده را

با زمان رفتگانِ خموش و مرده را

ای که از هر زنده ای، آگه تری

ای که عند رب خود روزی خوری(2)

ما حدیث یار، بارها خوانده ایم

حیف اما در طریق یارمان بیگانه ایم

تا نگردیم از سبکاران، نیست طاقت پرواز، حیف! (3)

شیوه ی جانان بود این عاشق ی، نیست بین ما آشنایی، حیـــــــف!

__________________________________

(1) شهید نظر می کند به وجه الله

(2) هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار بلكه زنده‏اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‏ شوند (سوره آل عمران - آیه 169)

(3) سبکار شوید تا محلق شوید (تخفّفوا تلحقوا - حضرت امیر (ع))

__________________________________

پی نوشت ها :

- دیروز همایش شهدای انجمن اسلامی دبیرستان شهید مهدی حکمت بود. دست همه بچه های دانش آموز به خاطر این کار بزرگ درد نکنه، خدا قوت!

- گزارش این همایش در روزنامه ی خراسان

- این شعر رو دیروز، حین همایش به ذهنم اومد، امروز هم مرتبش کردم و اینجا نوشتمش. میدونم خیلی ضعیف و درهم و برهم ه ولی شعله ای بود که آمد و سوخت و رفت ...

- دوست داشتم این هفته سرایش هجران جدیدی رو بنویسم که نشد! اگر عمری باشه تا اول مهر دو تا شماره دیگه سرایش هجران می نویسم. انشاء الله



+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ساعت 14:1 توسط حامد نادری

یار من

به یاد روی مه آلوده اش غزل خوانم /// به فکر ماه پس ابرم و هراسانم

چقدر طول کشید انتظار ، می ترسم /// به وقت آمدنت زنده ام ؟ نمی دانم

به فکر پرده کشیدن ز رویت ای ماهم /// که از زمان ظهورت حدودا آگاهم

نه ، دور نیست زیاد این زمان ظهور /// ببین صدای قدمت آید از ته آهم

عطش برای شرب نگاهت ببین به لب هایم /// همین بس است بیا و نگو نمی آیم

برای انتظار تو آقا توانمان رفته /// برای شیعه بد است آقا ، نگو که تنهایم

پس از هزار و چند قرن هنوز می نالم /// که شیفته رخ ماه و خراب آن خالم

ولی همین که خوب فکر می کنم شاید من /// به شاخه های درخت شکفتنت کالم

مرا نبین که به گلشن و چمن خارم /// امید آمدنت را به روی گل دارم

به خاطر گلها بیا بهار گلزارم/// که سیصد و سیزده گل در این چمن دارم

 ***

پی نوشت : همینجوری گفتم این روز ولنتاین، به رسم معهود یک هدیه ای، شعری، حرفی باید برای یار آماده کرد و چه یاری بهتر از آقا. چند وقتی است فکر می کنم ما واقعاً در هنگامه ظهور هستیم، جریان اتفاقات هم این رو نشون میده. یک عزیزی گفت من دوست ندارم موقعی که آقا میاد زنده باشم، گفتم چرا؟ گفت : چون در خودم می بینم که جلوی آقا بایستم، واسه همین آرزو می کنم نباشم.

 ولی مرا عهدي است با جانان ...

راستی هفته وحدت هم پیشاپیش گرامی باد



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ساعت 20:20 توسط حامد نادری

یوسف در کفن نگنجیده

ای با نفس امام خو کرده

زان رایحه کس به آبرو کرده

سرمست ز باده کلام او

توفیق شهادت آرزو کرده

یک قوم تو را شهید می خوانند

یک قوم تو را اسیر می دانند

اما چه کنم که ناجوانمردان، تصویر تو را ز خویش می رانند

ای بلبل در چمن نگنجیده

و ای یوسف در کفن نگنجیده

ای نور دو چشم پیر کنعانی

زندانی در وطن نگنجیده

ای کاکل غرق خون برآشفته

در زمزمه جنون برآشفته

ای تیغ تبسم تو پولادین

در بوته آزمون برآشفته

تو کیستی؟ آن که نور نوشیده

پیراهنی از حضور پوشیده

تندیس غیرت و جوانمردی

از ظلمت شام غم خروشیده

من کیستم؟ آن که در وطن مانده

در بند حجاب خویشتن مانده

چشمی به در امید خشکیده

در حسرت بوی پیرهن مانده

ای زمزم کوثری مرا دریاب

ای پنجه حیدری مرا دریاب

دستانم هر تپش عطش دارد

ای لطف برادری مرا دریاب

دریاب که بی تو سخت در مانده ام

در مصر غم تو در به در ماندم

از پیرهنت حوالتی بفرست

بی برگ عبور پشت در ماندم

ای جبهه به خاک جبهه ها سوخته

در معرکه ها دمی نیاسوده

و ای اسوه استقامت و ایثار

در مصر شکنجه ها پر سوخته

ای گمشده حصار پیچیده

و ای ماه به شام تار پیچیده

دستان کدام فتنه بویت را

در فتنه ای از غبار پیجیده ؟

                              ************

+ شعر مربوط به مرحوم آقاسی است.

+ دانلود فایل صوتی که بسیار زیباست.

کاش مدار هستی طوری می چرخید که این بنده رو سیاه می توانست روزی مثل آن جوانک بسیجی 14 ساله در رکاب حاج احمد می جنگید و او را در ایست و بازرسی متوقف می کرد و توصیفش را برای خودش می کرد.



+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389 ساعت 18:5 توسط حامد نادری

تمام حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ براي صاحب آن محفوظ مي باشد
طراحي شده توسط ياس تم