تبليغاتX
بــــــازیافته

قلقلک

داشتم پای تله ویزیون کانال عوض می کردم که زدم شبکه استانی، می خواستم شبکه را عوض کنم دیدم یکی از دوست های بابا داره صحبت می کنه، بابا هم کنارم نشسته بود، گفت واستا ببینم چی میگه!

از فضاحت و سطح پایین گفتگو اگر بگذریم یک چیزی آزارم داد. طرف لیسانس معارف داشت، حالا شده بود یک مسئول بلند پایه توی استانداری، مجری هم چند باری اسمش را با واژه "مهندس" صدا کرد. هر بار هم این دوست عزیزمان صدایش را کلفت تر کرد و انگار نه انگار، خلاصه من و بابا گفتیم انشاء الله گربه است!

خدا وکیلی این القابی که به آدم می بندند، خیلی نفس را  قلقلک می دهد.


پی نوشت: پست های سرایش هجران تا اطلاع ثانوی تعطیل شد!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ساعت 9:34 توسط حامد نادری

سرایش هجران (25)

بسم الله

خاطرات این شماره اختصاص به شهادت شهید مجتبی خوراکیان و فضای پس از عملیات کربلای 5 است. بهترین قسمت خاطرات در دو شماره آینده خواهد بود انشاء الله

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش چهارم- غافلگیری

سلام برادر! من از گردان ید الله اومدم، لطف کنید از نیروهای ما آقای مجتبی خوارکیان رو ببینید شهید شده؟ برادرش اینجاست می خواهیم اگر قطعیه بفرستیم اش مشهد. گفت چشم ...

نوشت روی کاغذ داد دست یک نفری که بره ببینه مجتبی خوراکیان شهید شده یا نه؟، آن لحظه هم خیلی سخت بود برای من، چون بچه ها هم واقعاً نمی دونستند که قطعاً مجتبی شهید شده. نمی دانم 5 یا 6 دقیقه طول کشید، ولی واقعاً سخت گذشت. یک دفعه وارد شد، هوری دل من ریخت پایین. داد زد " آقا شهید شده"

نزدیک بود بترکیم ولی جلوی آنها که نمی شد، من هم بلند گفتم " خیلی ممنون آقا" بعد شروع کردم توی خیابان قدم زدن. تلفن های اهواز هم قطع بود، بعد از کربلای 4 که خیلی اوضاع بد بود، حتی تلفن هتل ها هم قطع بود که کسی نتونه تماس بگیره و خبری برسونه. خیلی سخت بود که دوباره برگشتیم اونجا و پرسیدم : آقا جنازه رو کی می فرستید. گفت که ما فردا یا پس فردا می فرستیم و 3 یا 4 روز توی راه و حداکثر یک هفته بعد می رسه. بعد با خودم گفتم چطوری به خانواده خبر بدیم. یادم نیست چطوری ولی به هر ترتیبی بود به حاج حسین خبر دادیم. البته خبر رو در سه مرحله دادم.

اولین بار گفتم هر چی می گردم از مجتبی خبری نیست. اولش نگران شد. بعد دوباره بعد از سه ساعت زنگ زدم گفتم یکی از رفیقاش دیده یک تیر به دستش خورده، شما کسی رو ندارید ببینید توی بیمارستان ها که جزو مجروحین هست یا نه؟ تلفن سوم رو که زدم حاج حسین توی جهاد بوده که بعد از شنیدن خبر، روی میز می افته. بعد من اومدم مشهد و دو سه روزی توی خانه حاج حسین مخفی بودم تا جنازه برسه. چون اینجوری اگر من بدون جنازه می رفتم اینا باید الکی دو سه روز جیغ و داد می کردند.

من درگیر مراسم مجتبی بودم، یادم نیست هفتم بود یا روز دیگه ای، که علی آل شهیدی از خونه عباس آقا صالحی زنگ زد، صداش رو که شنیدم گفتم: " علی جان سلام! تویی؟ اهوازی؟" گفت: نه مشهدم، گفتم: شوخی نکن، جان ما ول کنید!  یک هفته، ده روزی اینجا باشیم بفهمیم چی به چیه! گفت: به هر حال من خونه ی آقای صالحی ام، میای اینجا؟ گفتم: بقیه کجان؟ گفت: بیا اینجا!، گفتم: نکنه طوری شده، همین تازگی سه تا از بچه ها اینطوری شدند. سریع موتور سوار شدم، رفتم خانه آقای صالحی. زنگ زدم علی آل شهیدی آمد. گفتم: کو بچه ها؟ گفت: من با آنها نرفتم که بخوام با آنها برگردم، گفتم: شما با هم بودید. گفت: نه من تنها آمدم. تنها هم برگشتم ( علی واقعاً خودش تنهایی آمده بود و بعداً توی منطقه به ما ملحق شده بود) گفتم: بچه ها کجان؟

عباس آقا اومد من رو برد توی خانه، اصلاً فکرش رو هم نمی کردم. من ارتباطم با علی مهدوی خیلی خوب بود، اصلاً اجازه نمی دادم به خودم که فکر کنم شهید شده. فکرم بیشتر روی علی آل شهیدی بود. آن موقع خیلی روی اصغر حساس نبودم. علی مهدوی هم تک پسر بود و شرایطش توی جمع یک طور دیگه ای بود. گفتم: تو رو خدا ما رو اذیت نکنید، صدا زدم بیا بیرون علی (علی مهدوی) گفتم: حتماً همین گوشه ها قایم شده! می خواد منو اذیت کنه، علی آل شهیدی هم معلوم بود خودش رو داره خیلی کنترل می کنه. بعد از یک ساعتی به من گفتند که علی مهدوی شهید شده. علی و اصغر هم توی کربلای 5 رفتند.

تا یه مدتی این وسط من و علی آل شهیدی با هم رفتیم قم، توی یک شرایط خاص بعد از اینکه این همه با هم بودیم، حالا همه رفته بودند و ما تنها برگشته بودیم. نمی توانستیم درس بخوانیم، یکی دو شب اول که خیلی سخت بود، خوابمان نمی برد، خیلی سخت بود، داشتیم دیوانه می شدیم. شما یک چیزی الان می شنوید!

صبح رفتیم پیش آقای کاظمی (مدیر مدرسه مان) گفتیم آقا حجره ما را عوض کن! ما دو سال، سه تایی با هم بودیم. آقای کاظمی هم خیلی از شهادت علی ناراحت بود. ما بعد با هم بودیم و شب ها بیدار می شدیم و گریه می کردیم. اون من رو دلداری می داد و من اون رو. می گفتیم بریم سینما، قم هم که سینما نداشت. پیاده می رفتیم جمکران. قاطی می کردیم، گاهی می رفتیم کلاس. دوران عجیب غریبی بود، من خیلی پوست کلفتم و الا تا حالا باید تکه بزرگم گوشم بود. رفت تا بعد از قطع نامه ...

ادامه دارد...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 21:47 توسط حامد نادری

سرایش هجران (24)

خاطرات این شماره بخشی از حوادث روزهای عملیات غرور آفرین کربلای 5 است، بدلیل اینکه خیلی طولانی می شد این بخش را دو قسمت کردم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش سوم: وداع با دوستان

عملیات بعدی کربلای 5 بود. اصغر حسین پور و علی مهدوی و من و علی آل شهیدی بودیم. منتها علی با آن ها بود و من به خاطر شهادت مجتبی برگشتم. یعنی ما که وارد منطقه شدیم، گردانی که گردان آقای انفرادی به نام ید الله بود شب قبلش عمل کرده بود و مجتبی ما هم اونجا شهید شد.

ما که رسیدیم منطقه، گفتیم برویم یک خبری هم از مجتبی بگیریم. رفتیم و گردان ید الله را پیدا کردیم و آن ها هم برگشته بودند مثل لشکر شکست خورده. اینها من رو می شناختند ولی چیزی نگفتند. ولی به علی مهدوی گفته بودند که مجتبی شهید شده و یک جوری این رو (خود حاج امیر) بفرستید مشهد. هوا هم یه خورده سرد بود. یادم هست که من و علی مهدوی و علی آل شهیدی سه تایی زیر یک پتو نشسته بودیم.

من جبهه بودم، مصطفی هم جبهه بود، مجتبی هم جبهه بود. علی مهدوی برای اینکه ما رو آماده کنه می گفت: شما سه تا داداش هستید که هر سه تا توی جنگ هستید، می شه یکی از شما شهید نشه؟ نه بابا بالاخره باید یکی شهید بشه. کی بشه حاج امیر شهید بشه. من گفتم: هر کی فقط مجتبی نشه، زن و بچه داره، ما هر کدوم شهید بشیم، بابا و مامان می گن خدا رو شکر که از دستشون راحت شدیم!

شوخی می کردیم، می گفت: نه بیا با تسبیح ببینیم. دونه ها رو می انداخت و می گفت: مجتبی، امیر، مصطفی. یک کاری می کرد که همش به مجتبی بیفته. هر بار ما می گفتیم شوخی نکن، حوصله داری، خانومش کله ما رو می کنه، بابام داغون میشه. اون سوگلی خانه بود. اصلاً من و مصطفی با هم دیگه می گفتیم نه دوباره تسبیح رو بچرخون.

خلاصه این ها ادامه دادند و ما گفتیم، نه! مثل اینکه یک چیزی هست. ناخودآگاه یک چیزهایی به ذهن می رسید. یک دفعه دست من را گرفت و برد و با هم راه می رفتیم. من می گفتم چی شده؟ می گفت ما هم نمی دونیم. یکنفر دیده، ظاهراً تو بری مشهد بهتره. خلاصه من برگشتم، خیلی هم سخت بود. چون منطقه عملیاتی بود و کسی که وارد شده نمی توانست برگردد. توی قضیه کربلای 4 حسابی از منافقین رو دست خوردیم. اطلاعات- عملیات رو خیلی رعایت می کردند.

یک آقایی به نام علی چناری در ستاد کل اطلاعات بود و کمک کرد و ماشین و مجوز گرفت و ما را برگرداند. لحظه جدایی من از علی آل شهیدی و علی مهدوی و اصغر خیلی خاص بود. اومده بودیم سر یک دو راهی خاکی که یک راه می رفت به جبهه و خط، یک راه می رفت به اهواز. اون ها توی یک تویوتا بودند و من هم نشسته بودم با آن ها. ماشینی که می خواست من رو برگردونه، عقب تر می اومد. از ماشین اون ها پیاده شدم. آن ها می رفتند طرف خط و من هم طرف اهواز. من ایستاده بودم تا آنها بروند بعد من برگردم. هیچ وقت اون صحنه رو فراموش نمی کنم، خیلی سخت بود. بعد که می آمدیم گفتیم خدایا چی شده؟ مجتبی شهید شده، نشده،

از آن طرف به فکر مادر و پدر و خانواده هم بودیم. خلاصه اوضاع مان خیلی شلوغ بود. بالاخره رفتیم اهواز، ستاد معراج کل شهدا. دیدم که غیر ممکنه به ما جواب بدند. من هم همیشه توی جنگ لباس هام خوب بود و لباس هایی رو که به بسیجی ها می دادند نمی پوشیدم. لباس هایی بود که پارچه اش کره ای بود، می خریدم، شیک بود. صاف می ایستاد. به فرمانده ها هم لباس کره ای می دادند. رفتم تو و با قیافه ی فرماندهی خیلی محکم گفتم: سلام برادر! من از گردان ید الله اومدم، لطف کنید از نیروهای ما آقای مجتبی خوارکیان رو ببینید شهید شده؟ برادرش اینجاست می خواهیم اگر قطعیه بفرستیم اش مشهد. گفت چشم ...

ادامه دارد...


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ساعت 22:55 توسط حامد نادری

سرایش هجران (23)

خاطرات این شماره از سرایش هجران مربوط به روزهای بعد از عملیات کربلای 4 تا شروع عملیات کربلای 5 است، این شماره کمی کوتاه تر شد. انشاء الله در شماره بعدی بهترین قسمت خاطرات را قرار خواهم داد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش دوم: در فراق یاران

نمی دانستیم مفقود یعنی چی؟ اصلاً کلی جلسه گذاشتیم که چه کار کنیم حالا که اینها مفقود شدند. تا اون موقع هم خیلی مفقود نداشتیم. کربلای 4 یکهو اوج مفقودی ها بود. عملیات های دیگر خیلی کم بود. اصلاً مردم نمی دانستند مفقود یعنی چی؟ گاهی یک نفر، دو نفر مفقود می شدند، چون معمولاً عملیات ها موفقیت آمیز بود، اینها هم می رفتند منطقه را فتح می کردند و شهدا را جمع می کردند و می آوردند.

تک و توکی هم بودند که بدنشان پودر بشود و یا خمپاره ای نزدیک بخورد، خیلی کم اتفاق می افتاد. عملیات هایی بود که اطلاعاتی بود، بچه ها می رفتند و می زدند و بر می گشتند. همدیگر را می آوردند، حتی شب بعدش می رفتند جنازه ها را می آوردند. حرفه ای بودند دیگر. اما اینطور عملیاتی که این همه آدم آن ور بمانند ما نداشتیم تا آن موقع. یک دفعه سه برابر شهدا ما آمار مفقودی مان بود. کسی را نتونستیم بیاریم، مجروحین هم آن طرف بودند.

من فیلمش را دیدم که عراقی ها به مجروح ها تیر خلاص می زدند. خود تلویزیون عراق پخش می کرد و ما هم این ها را نگاه می کردیم. با این پارتی هایی که داشتیم می خواستیم چهره بچه ها را ببینیم. یادمه یک اسیری بود توی وانت که یکی از عراقی ها با لگد زد به شونش، این شبیه بهزاد بود. این را ما هزار بار نگاه کردیم که ببینیم بهزاد ه یا نه؟ هی به هم نشون می دادیم، چون هیچ کدام از ما اون ها را موقع شهادت ندیده بود.

فقط یک نفر مسعود رو دیده بود که آر پی جی برداشته، با اینکه آر پی جی زن نبود، فرمانده دسته بود. می گفتند یک تیر بار بوده که خیلی بچه ها رو می زده، هیچ کس برای کمک هم نبوده، خودش آر پی جی رو برداشته و رفته جلو و تیربار رو خودش زده و ما دیگه ندیدیمش. اما هیچ کس از لحظه ی آخر اون ها خبر نداشت.

ما کلی توی مشهد جلسه گذاشتیم که چه مدلی مجلس برگزار کنیم، اصلاً مجلس نگیریم؟ یک دفعه سه تا از بچه ها نبودند دیگه. پدرها، دعای کمیل، انگار یک انقلابی شده بود توی جمع ما. خلاصه آخرش مجلس یادبود گرفتیم. متن های عجیبی بود، من الان دارم اون ها رو، متن های دو پهلویی بود که حالا کسی ندونه بالاخره اینها چی شدند ولی در عین حال سه روز جلسه مفصل گرفتیم.

------------------------

تکمیلی: پیکر پاک شهید بهزاد احدیان و شهید مسعود هژبرالساداتی سال 68  و پیکر شهید حمید نیک اندیش سال 76 پس از عملیات های متعدد تفحص در خاک عراق، به کشور بازگشت.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت 16:35 توسط حامد نادری

سرایش هجران (22)

بسم الله القاصم الجبّارین

خاطراتی که در پیش رو دارید، مربوط به روزهای منتهی به عملیات بزرگ کربلای 4 و حوادث این عملیات یک روزه است که در آن تعداد شهدا بسیار زیاد بود و عملیات از قبل توسط آواکس های آمریکایی لو رفته بود و دشمن انتظار ما را می کشید.

خاطراتی از جمع بچه ها انجمن اسلامی، افراد حاضر در این عملیات که اسمشان آمده عبارتند از:

علی آل شهیدی، علی مهدوی، مسعود هژبر، اصغر حسین پور، سعید ایوانیان، بهزاد احدیان، حمید نیک اندیش، عباس دهستانی، علی زحمتی، ابراهیمی و حسین انتظامی

راوی : حاج امیر خوراکیان

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش اول: شب عاشورایی - روایت عملیات کربلای 4

ما برای عملیات کربلای 4 تقریباً سه ماه آموزش ویژه دیدیم. بیشترش توی آب بود و سه ماه ما با خانواده هایمان ارتباط نداشتیم. نامه هم نمی نوشتیم. به ما فقط گفته بودند که باید آماده شویم. توی این سه ماه این جمع با هم بودند، نزدیک اروند توی شهرک قصر آموزش می دیدیم. شبها می رفتیم توی آب تا صبح، تا سحر با لباس غواصی، صبح ها هم استراحت می کردیم. یادمه از آب که بیرون می آمدیم، سه چهار ساعت توی آب بدن چکار میشه، با این لباس های پلاستیکی غواصی؟ خوب با اینها که نمی شد آدم دوش بگیره، دوش نبود اصلاً، یادمه یک تانکر بزرگ رو داغ می کردند. یک لوله ای داشت که با پمپ آب می ریخت. ما به ستونِ یک از زیر آب رد می شدیم.

آب گرم بود، کیف می کردیم، هر کی می خواست طولش بده، پشت سری هولش می داد، خیلی شلوغ بود. بعد که می اومدیم، خیلی هم به ما می رسیدند، چون خیلی سختی می کشیدیم. یادمه چای دارچین و زعفران به ما می دادند. ترشی های سیر خیلی خوشمزه ای که رطوبت بدن رو می گرفت، دیگ های شلغم. صبح که می اومدیم، یکی یک پیش دستی شلغم باحال، برای اینکه سرما نخوریم، بدن ها چرک نکنه. بالاخره توی آب سنگ و آهن هم بود. دست و پاها خونی می شد، کثیف بود دیگه. قورمه هم می آوردند برای ما.

اون سه ماه خیلی سه ماه عجیبی بود. و باز در تقویت رفاقت مان، ریشه دار کردنش، با صفا کردن اش. از خونه هم دور بودیم، تلفن هم نمی توانستیم بکنیم. یک بار هم ما رو توی شهر نیاوردند. یک جور مثل چله نشینی بود.

الان که نگاه می کنم، شب ها که نماز مغرب و عشا می خوندیم (چه نماز هایی هم بود، اینکه میگم "جهاد اکبر"، همونجا بود) تا شام یک فاصله ای بود، بچه ها هیئت راه می انداختند. ساختمون های خرابه ای بود که ما توی اینها زندگی می کردیم. خیلی هم رفت و آمد کم بود. ما که می آمدیم بیرون (چون روزها دشمن ما رو می زد) راه می افتادیم بین کوچه ها، دور می زدیم، سینه می زدیم، نوحه می خوندیم. چه صفایی داشت اون یک ذره جا.

شب عملیات کربلای 4، تقریباً غروب بود و همه پشت خاکریز منتظر شروع عملیات بودیم. باز اونجا هم خیلی اتفاقات عجیب و غریبی می افتاد. ما به هم دل بسته بودیم و از طرفی می خواستیم این دلبستگی ها مانع کار جنگ نشه. از هم تعهد می گرفتیم و هم دیگه رو قسم می دادیم که به خاطر این علاقه و رفاقت مان، کار جنگ رو زمین نذاریم. اون لحظات هم خیلی لحظات خاصی بود که می خواستیم وارد عملیات بشیم. دقیقاً مثل این بود که آخرین دفعاتی هست که هم رو می بینیم. تا یکدفعه دیگه هم رو می دیدیم، 5 دقیقه می گذشت، دوباره روبوسی می کردیم.

یادمه ما با علی آل شهیدی - چون خیلی نزدیک بودیم- بغل به بغل هم می رفتیم. بقیه از هم جدا بودند. یک لحظه مسعود هژبر اومد رد شد، بلند شدیم احوال پرسی کردیم، یکمی خندیدیم! دیدم که همین اول کاری یک ترکش بهش خورده بود و دستش رو هم بسته بود. خلاصه گفتیم ترکش خوردی، اگر می خوای همین الان برگرد. اون هم گفت: نه بابا چیزی نیست. دیگه شب شد و رفتیم برای عملیات و عراقی ها هم می دونستند خوب، خیلی شب تلخی بود، خیلی!

دیگه ما بچه ها رو ندیدیم، فقط وقتی برگشتیم عقب، سراغ هم رو می گرفتیم که کیا برگشتند. یادمه همین آقای قالیباف فرمانده لشکر بود. من بیسیم دستم بود، وقتی قرار شد فرمان عقب نشینی بده، با اینکه خودش صحبت می کرد، خودش رهبری می کرد، دیگه خودش نگفت، داد یک نفر دیگه گفت. اون رمزی رو که نشانه عقب نشینی بود.

بعد ما که می اومدیم عقب، یک راه باریکی بود بین سیم خاردارها، همه میدون مین بود، خیلی موانع بود، شنیدید دیگه تعریف های کربلای 4 و 5 رو، موانع عجیب غریب، موانع سخت خورشیدی. همین طور که می اومدیم بچه ها توی مسیر افتاده بودند. بعضی ها ناله می کردن، بعضی ها شهید شده بودند. ما هم با عجله باید بر می گشتیم. هی نگاه می کردیم شاید بتونیم کسی رو پیدا کنیم. بچه ها رو یادمه، همین طور که می آمدیم. دیدیم عباس افتاده، عباس دهستانی مجروح افتاده، یه نهر آبی بود که بهش می گفتند " نهر خیّن" دیدیم عباس اونجا افتاده و نمی تونه رد بشه، ترکش خورده بود. دیگه ما با علی ردش کردیم تا به یک جایی که مطمئن بود بردیمش.

دیگه نمی تونستیم ببریمش، اوضاع خیلی بد بود، گذاشتیم اش توی یک چاله، گفتیم تو اینجا باش تا بچه های امدادگر بیان، دیگه از خطر در رفت. دنبال بچه ها می گشتیم، هی از خاکریز می اومدیم جلو، یکمی نگاه می کردیم باز بر می گشتیم و می دویدیم. دیگه تا سحر توی بیابون ها می گشتیم. تا صبح من و علی آل شهیدی با هم بودیم که یکمی اوضاع بهتر شد و اومدیم یک چرتی زدیم و بعد برگشتیم عقب.

فرداش هم روز خیلی سختی بود، چون بچه ها دونه دونه می اومدند عقب، همین طور دم در نشسته بودیم، هر ماشینی می اومد عقب، می دویدیم ببینیم کی اومده؟ نمی دونستیم کی سالمه، هنوز همه نیومده بودند، بعد یکی یکی اومدند. البته ما که رسیدیم علی مهدوی اونجا بود. خیلی خوشحال شد و دوید ما رو بغل کرد و گریه کردیم. گفت :"خوب اینکه شد دوتا!" همین طور یکی یکی بچه ها اومدند. بعد سعید ایوانیان اومد. عباس رو هم که ما گفتیم مجروح شده مشکلی نداره. بعد ما تا دو سه روز مطمئن نبودیم این سه نفر (بهزاد احدیان، مسعود هژبر، حمید نیک اندیش) اینطوری شدند. چون مفقود هم بودند، بعد ها جنازه هاشون اومد. هفت سال طول کشید دیگه.

همین طور اینور و اونور می زدیم. بیمارستان ها، معراج شهدا، از آخر معلوم شد که کسی خبری نداره. دیگه بعد از یک هفته- ده روز اومدیم مشهد و مجلس گرفتیم، مجلس نمونه ای شد.

...

ادامه دارد ...


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 22:20 توسط حامد نادری

یک خبر خوب!

از فردا و یا پس فردا سلسه خاطراتی جدید در قالب سرایش هجران اینجا می نویسم

خاطراتی کاملاً تازه و منتشر نشده از شهدای انجمن اسلامی حکمت

این هم هدیه دهه فجر برای همه بچه های انجمن اسلامی!

منتظر باشید.


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 14:0 توسط حامد نادری

گفته بودم که بیایی ...

کاش من غباری می شدم، رد می شدم از کنارت

می بوییدم آن عطر ملیح گیسوانت را

می دیدم آن رخسار زیبای دل انگیز داغ دار فراق امّت ات را

***

خواب دیده بودم که میایی و من دل بسته بودم به نگاهت، چه کنم که نیامدنت دیگر شده عادت هر روزه و تکرار شبانه. تو ایستاده بوده و نگاهم می کردی، لبخند می زدی، با همان خال سیاه کنار گونه ات. چه رؤیایی شیرینی بود با تو خندیدن.

***

فما أحلی اَسمائکُم، چه شیرین است نام های شما [1]

می خواهم یک صبح جمعه به ته افق نگاه کنم و یک پرچم بردارم، بکوبم آن آخر آخر تابش خورشید، پرچمی که رویش نوشته است: " مهدی می آید، من زنده خواهم بود و او را می بینم"

دوست دارم اینقدر نامت را بگویم که شیرینی اش از زبانم فراتر رود، برود آن ته ته های قلبم، برود قاطی استخوان هایم شود، مثل شیر مادرم که آمیخته کرده بودش با نامت، با اشک در فراقت، با محبت و عشق به تو که قلعه قلبم را تسخیر کرده است.

اگر قلبم می توانست حرف بزند، بهتر می گفت این سوز را، این شور را، این عشق را، این همه چشم انتظاری را، اینکه باید هزار بار در خود بشکند تا یکبار تو بیایی و آن تکه های شکسته را جمع کنی و بگذاری سر جایش.

***

مولا و آقا و عزیز و دلبر و امام و ولی و امید و هستی و عشقم!

عزیز علیّ أن أرَی الخلق و لا تُری،و لا أسمع لَکَ حَسیساً و لا نَجوی [2]

چقدر سخت است برایم که همه را می بینم و تو را نمی بینم و از تو هیچ صدا و نجوایی را نمی شنوم

سخت است که نمی توانم بیایم کنارت، برایت درد و دل کنم، تو برایم بگویی، دستت را به سرم بکشی، و من گرد و غبار سفرهای سخت و طولانی را از پاهایت بزدایم و تو لبخند بزنی و من نیز به چشمانت نگاه کنم و راضی باشم چون تو راضی هستی.

***

چینی نازک دلم شکست باز این جمعه

وقتی پنچره را باز کردم و دیدم هنوز خورشید خبری ندارد از تو

کاش ببینم که پنجره روزی غرق نور است

و تو سوار بر پرتو خورشید می آیی تا مرا ببری

و من سلاح در دست، لباس رزم بر تن، جان بر کف

گام در راه و قلب مالامال از عشق و خلوص، فدایی تو شوم

***

قلبم شکست وقتی گفتند که شب قدر نامه اعمالم را می دهند شما ببینی و از دیدنش ناراحت می شوی، گریه می کنی، برای ما بی تاب می شوی و چون خدا هنوز اجازه نداده است که بیایی، دعا می کنی که ما با تو باشیم، در راه تو باشیم. کاش هرگز نبودم تا به خاطر من، قلب تو بشکند.

***

خدایا! ما به تو شکایت می کنیم، از نبود پیامبرمان، از غیبت ولی مان، از زیادی دشمنانمان، از کمبود تعدادمان، از سختی آزمایش هایمان و از چرخش روزگار و زمانه بر علیه مان.

***

بیش از 1142 سال است که زمان می گذرد و تو بیشتر از ما منتظر هستی، کاش ما هم این گذر زمان را درک می کردیم ...

----------------------------------------------------------------------------------

[1] فرازی از زیارت جامعه کبیره

[2] فرازی از دعای ندبه


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 23:24 توسط حامد نادری

سرایش هجران (21)


امشب می خواهم از قرارم با تو بگویم، قراری ازلی برای سربازی کردن. نمی دانم چرا اینگونه شد، تو خیلی زودتر از من آمدی و یکسال قبل از اینکه من بیایم تو رفته بودی.

علیرضا جان! من اینجا ایستاده ام،25 سال بعد از رفتنت و فقط می توانم به چشم های ازلی ات نگاه کنم و بگویم مبادا حرف هایمان را یادت نرفته باشد... می دانم تو یادت هست! خواستم مطمئن شوم، خواستم دلشوره ام را بگویم در این روزها.

علیرضا جان! تو با رفتنت از همان دوره عدم، این آتش را شعله ور کردی، تو، مهدی، بهزاد، حمید، مسعود، اصغر و سید علی. و نمی دانم چرا من هنوز زنده ام، نمی دانم چرا قرار 22 سالگی ام فراموش شده است. مگر قرار نبود 22 سال بیشتر اینجا نمانیم؟ و شما ها وفا کردید و ما بد قولی؟!

علیرضا جان! چه زیباست این لباس خاکی ات، برازنده است برای تو، و چه زیباتر است این لبخند تو و نگاه محبت آمیز تو. دلم برای خوشی های ازلی هم تنگ شده است و این دلتنگی ها گاهی اینقدر زیاد می شود که اشک ها هم پاسخگو نیست.

نمی دانم تا کی این خاطره ها تکرار می شوند و زندگی شما و مردگی ما ادامه می یابد، اما می دانم که روزی «راز چشم هایت» را خواهم فهمید.

***

شاید می شد خیلی خیلی زیباتر نوشت برای علیرضا ی عزیز، جوری که بزرگی او، اخلاص او، لطافت و عظمت روح او و نور هدایتش را توصیف کرد. اما می خواستم کوتاه باشد و برای خودمان، برای اینکه اگر ما به امثال علیرضا گره خورده ایم هرگز تصادفی نیست، چون هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست.

اسفند پارسال مطلبی را برای شهید علیرضا مهدوی عادلی نوشتم (اینجا) آن را هم بخوانید خوب است.

بیوگرافی کامل شهید را از هم از اینجا بخوانید.

***

زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر ...


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 22:25 توسط حامد نادری

حواست هست؟ (4)

جوجه

بچه که بودم، هر وقت یکی از این جوجه فروش ها را می دیدم، کلی گریه می کردم که شاید یکی برایم بخرند.  می آوردمش خانه، برایش لانه درست می کردم، آب می دادم بهش، دانه می ریختم برایش، بعضی وقت ها هم کنار جوجه ام می خوابیدم که مبادا گربه ای، چیزی بخوردش.

اگر جوجه ام مریض می شد، من هم مریض می شدم، اگر اینور و آن ور می دوید من هم دنبالش می کردم. مراقبش بودم. همیشه بعد از یکی دو هفته وقتی از خواب پا می شدم، جوجه ام مرده بود. یک روز کامل گریه می کردم که چرا مراقب جوجه ام نبودم!

فکر می کنم بعضی وقت ها باید جوجه باشی که بفهمی صاحبت چقدر از مریضی هایت، ناراحتی هایت، غصه هایت و دوری ات از خودش، غصه می خورد! گاهی باید جوجه باشی تا بفهمی صاحبت برای نگه داری از تو چه کارها کرده و تو قدرش را ندانسته ای.

برداشتی آزاد از فراز :

«  أنْتَ اَکْرَمُ مِنْ أنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَّیْتَهُ ، أوْ تُبَعِّدَ مَنْ أدْنَیْتَهُ ، اَوْ تُشَرِّدَ مَنْ آوَیْتَهُ ، اَوْ تُسَلِّمَ اِلَى الْبَلاءِ مَنْ کَفَیْتَهُ وَ رَحِمْتَهُ ، وَ لَیْتَ شِعْری یا سَیِّدی وَ اِلـهی وَ مَوْلایَ»

از دعای شور انگیز کمیل

ترجمه : « تو بزرگوار تر از آنی که کسی را که پرورش دادی، ضایع کنی، یا آن کسی را که خود نزدیکش کردی، دورش کنی، یا کسی را که صدایش کردی، گرفتار شرارت ها کنی و یا آن را که سرپرستش بودی و رحمتش کردی تسلیم بلا و مصیبت سازی و ای آقا و خدا و مولای من! کاش من اینها را می فهمیدم!»


+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 12:13 توسط حامد نادری

تمام حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ براي صاحب آن محفوظ مي باشد
طراحي شده توسط ياس تم