|
بسم الله القاصم الجبّارین خاطراتی که در پیش رو دارید، مربوط به روزهای منتهی به عملیات بزرگ کربلای 4 و حوادث این عملیات یک روزه است که در آن تعداد شهدا بسیار زیاد بود و عملیات از قبل توسط آواکس های آمریکایی لو رفته بود و دشمن انتظار ما را می کشید. خاطراتی از جمع بچه ها انجمن اسلامی، افراد حاضر در این عملیات که اسمشان آمده عبارتند از: علی آل شهیدی، علی مهدوی، مسعود هژبر، اصغر حسین پور، سعید ایوانیان، بهزاد احدیان، حمید نیک اندیش، عباس دهستانی، علی زحمتی، ابراهیمی و حسین انتظامی راوی : حاج امیر خوراکیان ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 
بخش اول: شب عاشورایی - روایت عملیات کربلای 4 ما برای عملیات کربلای 4 تقریباً سه ماه آموزش ویژه دیدیم. بیشترش توی آب بود و سه ماه ما با خانواده هایمان ارتباط نداشتیم. نامه هم نمی نوشتیم. به ما فقط گفته بودند که باید آماده شویم. توی این سه ماه این جمع با هم بودند، نزدیک اروند توی شهرک قصر آموزش می دیدیم. شبها می رفتیم توی آب تا صبح، تا سحر با لباس غواصی، صبح ها هم استراحت می کردیم. یادمه از آب که بیرون می آمدیم، سه چهار ساعت توی آب بدن چکار میشه، با این لباس های پلاستیکی غواصی؟ خوب با اینها که نمی شد آدم دوش بگیره، دوش نبود اصلاً، یادمه یک تانکر بزرگ رو داغ می کردند. یک لوله ای داشت که با پمپ آب می ریخت. ما به ستونِ یک از زیر آب رد می شدیم. آب گرم بود، کیف می کردیم، هر کی می خواست طولش بده، پشت سری هولش می داد، خیلی شلوغ بود. بعد که می اومدیم، خیلی هم به ما می رسیدند، چون خیلی سختی می کشیدیم. یادمه چای دارچین و زعفران به ما می دادند. ترشی های سیر خیلی خوشمزه ای که رطوبت بدن رو می گرفت، دیگ های شلغم. صبح که می اومدیم، یکی یک پیش دستی شلغم باحال، برای اینکه سرما نخوریم، بدن ها چرک نکنه. بالاخره توی آب سنگ و آهن هم بود. دست و پاها خونی می شد، کثیف بود دیگه. قورمه هم می آوردند برای ما. اون سه ماه خیلی سه ماه عجیبی بود. و باز در تقویت رفاقت مان، ریشه دار کردنش، با صفا کردن اش. از خونه هم دور بودیم، تلفن هم نمی توانستیم بکنیم. یک بار هم ما رو توی شهر نیاوردند. یک جور مثل چله نشینی بود. الان که نگاه می کنم، شب ها که نماز مغرب و عشا می خوندیم (چه نماز هایی هم بود، اینکه میگم "جهاد اکبر"، همونجا بود) تا شام یک فاصله ای بود، بچه ها هیئت راه می انداختند. ساختمون های خرابه ای بود که ما توی اینها زندگی می کردیم. خیلی هم رفت و آمد کم بود. ما که می آمدیم بیرون (چون روزها دشمن ما رو می زد) راه می افتادیم بین کوچه ها، دور می زدیم، سینه می زدیم، نوحه می خوندیم. چه صفایی داشت اون یک ذره جا. شب عملیات کربلای 4، تقریباً غروب بود و همه پشت خاکریز منتظر شروع عملیات بودیم. باز اونجا هم خیلی اتفاقات عجیب و غریبی می افتاد. ما به هم دل بسته بودیم و از طرفی می خواستیم این دلبستگی ها مانع کار جنگ نشه. از هم تعهد می گرفتیم و هم دیگه رو قسم می دادیم که به خاطر این علاقه و رفاقت مان، کار جنگ رو زمین نذاریم. اون لحظات هم خیلی لحظات خاصی بود که می خواستیم وارد عملیات بشیم. دقیقاً مثل این بود که آخرین دفعاتی هست که هم رو می بینیم. تا یکدفعه دیگه هم رو می دیدیم، 5 دقیقه می گذشت، دوباره روبوسی می کردیم. یادمه ما با علی آل شهیدی - چون خیلی نزدیک بودیم- بغل به بغل هم می رفتیم. بقیه از هم جدا بودند. یک لحظه مسعود هژبر اومد رد شد، بلند شدیم احوال پرسی کردیم، یکمی خندیدیم! دیدم که همین اول کاری یک ترکش بهش خورده بود و دستش رو هم بسته بود. خلاصه گفتیم ترکش خوردی، اگر می خوای همین الان برگرد. اون هم گفت: نه بابا چیزی نیست. دیگه شب شد و رفتیم برای عملیات و عراقی ها هم می دونستند خوب، خیلی شب تلخی بود، خیلی! دیگه ما بچه ها رو ندیدیم، فقط وقتی برگشتیم عقب، سراغ هم رو می گرفتیم که کیا برگشتند. یادمه همین آقای قالیباف فرمانده لشکر بود. من بیسیم دستم بود، وقتی قرار شد فرمان عقب نشینی بده، با اینکه خودش صحبت می کرد، خودش رهبری می کرد، دیگه خودش نگفت، داد یک نفر دیگه گفت. اون رمزی رو که نشانه عقب نشینی بود. بعد ما که می اومدیم عقب، یک راه باریکی بود بین سیم خاردارها، همه میدون مین بود، خیلی موانع بود، شنیدید دیگه تعریف های کربلای 4 و 5 رو، موانع عجیب غریب، موانع سخت خورشیدی. همین طور که می اومدیم بچه ها توی مسیر افتاده بودند. بعضی ها ناله می کردن، بعضی ها شهید شده بودند. ما هم با عجله باید بر می گشتیم. هی نگاه می کردیم شاید بتونیم کسی رو پیدا کنیم. بچه ها رو یادمه، همین طور که می آمدیم. دیدیم عباس افتاده، عباس دهستانی مجروح افتاده، یه نهر آبی بود که بهش می گفتند " نهر خیّن" دیدیم عباس اونجا افتاده و نمی تونه رد بشه، ترکش خورده بود. دیگه ما با علی ردش کردیم تا به یک جایی که مطمئن بود بردیمش. دیگه نمی تونستیم ببریمش، اوضاع خیلی بد بود، گذاشتیم اش توی یک چاله، گفتیم تو اینجا باش تا بچه های امدادگر بیان، دیگه از خطر در رفت. دنبال بچه ها می گشتیم، هی از خاکریز می اومدیم جلو، یکمی نگاه می کردیم باز بر می گشتیم و می دویدیم. دیگه تا سحر توی بیابون ها می گشتیم. تا صبح من و علی آل شهیدی با هم بودیم که یکمی اوضاع بهتر شد و اومدیم یک چرتی زدیم و بعد برگشتیم عقب. فرداش هم روز خیلی سختی بود، چون بچه ها دونه دونه می اومدند عقب، همین طور دم در نشسته بودیم، هر ماشینی می اومد عقب، می دویدیم ببینیم کی اومده؟ نمی دونستیم کی سالمه، هنوز همه نیومده بودند، بعد یکی یکی اومدند. البته ما که رسیدیم علی مهدوی اونجا بود. خیلی خوشحال شد و دوید ما رو بغل کرد و گریه کردیم. گفت :"خوب اینکه شد دوتا!" همین طور یکی یکی بچه ها اومدند. بعد سعید ایوانیان اومد. عباس رو هم که ما گفتیم مجروح شده مشکلی نداره. بعد ما تا دو سه روز مطمئن نبودیم این سه نفر (بهزاد احدیان، مسعود هژبر، حمید نیک اندیش) اینطوری شدند. چون مفقود هم بودند، بعد ها جنازه هاشون اومد. هفت سال طول کشید دیگه. همین طور اینور و اونور می زدیم. بیمارستان ها، معراج شهدا، از آخر معلوم شد که کسی خبری نداره. دیگه بعد از یک هفته- ده روز اومدیم مشهد و مجلس گرفتیم، مجلس نمونه ای شد. ... ادامه دارد ...
+ نوشته
شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390
ساعت 22:20 توسط حامد نادری
|