تبليغاتX
بــــــازیافته

قلقلک

داشتم پای تله ویزیون کانال عوض می کردم که زدم شبکه استانی، می خواستم شبکه را عوض کنم دیدم یکی از دوست های بابا داره صحبت می کنه، بابا هم کنارم نشسته بود، گفت واستا ببینم چی میگه!

از فضاحت و سطح پایین گفتگو اگر بگذریم یک چیزی آزارم داد. طرف لیسانس معارف داشت، حالا شده بود یک مسئول بلند پایه توی استانداری، مجری هم چند باری اسمش را با واژه "مهندس" صدا کرد. هر بار هم این دوست عزیزمان صدایش را کلفت تر کرد و انگار نه انگار، خلاصه من و بابا گفتیم انشاء الله گربه است!

خدا وکیلی این القابی که به آدم می بندند، خیلی نفس را  قلقلک می دهد.


پی نوشت: پست های سرایش هجران تا اطلاع ثانوی تعطیل شد!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ساعت 9:34 توسط حامد نادری

سرایش هجران (25)

بسم الله

خاطرات این شماره اختصاص به شهادت شهید مجتبی خوراکیان و فضای پس از عملیات کربلای 5 است. بهترین قسمت خاطرات در دو شماره آینده خواهد بود انشاء الله

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش چهارم- غافلگیری

سلام برادر! من از گردان ید الله اومدم، لطف کنید از نیروهای ما آقای مجتبی خوارکیان رو ببینید شهید شده؟ برادرش اینجاست می خواهیم اگر قطعیه بفرستیم اش مشهد. گفت چشم ...

نوشت روی کاغذ داد دست یک نفری که بره ببینه مجتبی خوراکیان شهید شده یا نه؟، آن لحظه هم خیلی سخت بود برای من، چون بچه ها هم واقعاً نمی دونستند که قطعاً مجتبی شهید شده. نمی دانم 5 یا 6 دقیقه طول کشید، ولی واقعاً سخت گذشت. یک دفعه وارد شد، هوری دل من ریخت پایین. داد زد " آقا شهید شده"

نزدیک بود بترکیم ولی جلوی آنها که نمی شد، من هم بلند گفتم " خیلی ممنون آقا" بعد شروع کردم توی خیابان قدم زدن. تلفن های اهواز هم قطع بود، بعد از کربلای 4 که خیلی اوضاع بد بود، حتی تلفن هتل ها هم قطع بود که کسی نتونه تماس بگیره و خبری برسونه. خیلی سخت بود که دوباره برگشتیم اونجا و پرسیدم : آقا جنازه رو کی می فرستید. گفت که ما فردا یا پس فردا می فرستیم و 3 یا 4 روز توی راه و حداکثر یک هفته بعد می رسه. بعد با خودم گفتم چطوری به خانواده خبر بدیم. یادم نیست چطوری ولی به هر ترتیبی بود به حاج حسین خبر دادیم. البته خبر رو در سه مرحله دادم.

اولین بار گفتم هر چی می گردم از مجتبی خبری نیست. اولش نگران شد. بعد دوباره بعد از سه ساعت زنگ زدم گفتم یکی از رفیقاش دیده یک تیر به دستش خورده، شما کسی رو ندارید ببینید توی بیمارستان ها که جزو مجروحین هست یا نه؟ تلفن سوم رو که زدم حاج حسین توی جهاد بوده که بعد از شنیدن خبر، روی میز می افته. بعد من اومدم مشهد و دو سه روزی توی خانه حاج حسین مخفی بودم تا جنازه برسه. چون اینجوری اگر من بدون جنازه می رفتم اینا باید الکی دو سه روز جیغ و داد می کردند.

من درگیر مراسم مجتبی بودم، یادم نیست هفتم بود یا روز دیگه ای، که علی آل شهیدی از خونه عباس آقا صالحی زنگ زد، صداش رو که شنیدم گفتم: " علی جان سلام! تویی؟ اهوازی؟" گفت: نه مشهدم، گفتم: شوخی نکن، جان ما ول کنید!  یک هفته، ده روزی اینجا باشیم بفهمیم چی به چیه! گفت: به هر حال من خونه ی آقای صالحی ام، میای اینجا؟ گفتم: بقیه کجان؟ گفت: بیا اینجا!، گفتم: نکنه طوری شده، همین تازگی سه تا از بچه ها اینطوری شدند. سریع موتور سوار شدم، رفتم خانه آقای صالحی. زنگ زدم علی آل شهیدی آمد. گفتم: کو بچه ها؟ گفت: من با آنها نرفتم که بخوام با آنها برگردم، گفتم: شما با هم بودید. گفت: نه من تنها آمدم. تنها هم برگشتم ( علی واقعاً خودش تنهایی آمده بود و بعداً توی منطقه به ما ملحق شده بود) گفتم: بچه ها کجان؟

عباس آقا اومد من رو برد توی خانه، اصلاً فکرش رو هم نمی کردم. من ارتباطم با علی مهدوی خیلی خوب بود، اصلاً اجازه نمی دادم به خودم که فکر کنم شهید شده. فکرم بیشتر روی علی آل شهیدی بود. آن موقع خیلی روی اصغر حساس نبودم. علی مهدوی هم تک پسر بود و شرایطش توی جمع یک طور دیگه ای بود. گفتم: تو رو خدا ما رو اذیت نکنید، صدا زدم بیا بیرون علی (علی مهدوی) گفتم: حتماً همین گوشه ها قایم شده! می خواد منو اذیت کنه، علی آل شهیدی هم معلوم بود خودش رو داره خیلی کنترل می کنه. بعد از یک ساعتی به من گفتند که علی مهدوی شهید شده. علی و اصغر هم توی کربلای 5 رفتند.

تا یه مدتی این وسط من و علی آل شهیدی با هم رفتیم قم، توی یک شرایط خاص بعد از اینکه این همه با هم بودیم، حالا همه رفته بودند و ما تنها برگشته بودیم. نمی توانستیم درس بخوانیم، یکی دو شب اول که خیلی سخت بود، خوابمان نمی برد، خیلی سخت بود، داشتیم دیوانه می شدیم. شما یک چیزی الان می شنوید!

صبح رفتیم پیش آقای کاظمی (مدیر مدرسه مان) گفتیم آقا حجره ما را عوض کن! ما دو سال، سه تایی با هم بودیم. آقای کاظمی هم خیلی از شهادت علی ناراحت بود. ما بعد با هم بودیم و شب ها بیدار می شدیم و گریه می کردیم. اون من رو دلداری می داد و من اون رو. می گفتیم بریم سینما، قم هم که سینما نداشت. پیاده می رفتیم جمکران. قاطی می کردیم، گاهی می رفتیم کلاس. دوران عجیب غریبی بود، من خیلی پوست کلفتم و الا تا حالا باید تکه بزرگم گوشم بود. رفت تا بعد از قطع نامه ...

ادامه دارد...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 21:47 توسط حامد نادری

تمام حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ براي صاحب آن محفوظ مي باشد
طراحي شده توسط ياس تم